وه که جدا نمی شود، نقش تو از خیال من ... |
گفتم که چاره غم هجران شود، نشد...
گفتم که چاره غم هجران شود، نشد / در وصل یار مشکلم آسان شود، نشد
یا از تب غمم شب هجران کشد، نکشت / یا دردم از وصال تو درمان شود، نشد
یا آن صنم مراد دل من دهد، نداد / یا این صنمپرست مسلمان شود، نشد
یا دل به کوی صبر و سکون ره برد، نبرد / یا لحظهای خموش ز افغان شود، نشد
یا مدعی ز کوی تو بیرون رود، نرفت / چون من اسیر محنت هجران شود، نشد
یا از کمند غیر غزالم جهد، نجست / یا ز الفت رقیب پشیمان شود، نشد
یا از وفا نگاه به هاتف کند، نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود، نشد...
هاتف اصفهانی
قالب این چیه؟!!
ما نیز هم بد نیستیم...!
ای سروبالای سهی، کز صورت حال آگهی / وز هر که در عالم بهی، ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی، هرگز نبیند بلبلی / آری نکو گفتی ولی، ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس، کوته کن ای رعنا و بس / نه خود تویی زیبا و بس، ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی، و آرام جان هر کسی / گر دوستان داری بسی، ما نیز هم بد نیستیم
گفتی که چون من در زمی، دیگر نباشد آدمی / ای جان لطف و مردمی، ما نیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوش بو تویی، ور بلبل خوشگو تویی / ور در جهان نیکو تویی، ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سروبن، با ما نمیگوید سخن / گو بیوفایی پر مکن، ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حسن افسانهای، یا گوهر یک دانهای / از ما چرا بیگانهای، ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو، تا کی فریب و لاغ تو / گر به بود در باغ تو، ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه، و انصاف درد من بده / ای باغ شفتالو و به، ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیدهای، وز حال ما پرسیدهای / پس چون ز ما رنجیدهای، ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به از من در چگل، صورت نبندد آب و گل / ای سست مهر سخت دل، ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیباقرین، بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین، ما نیز هم بد نیستیم
سعدی
عاشقانه
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیَم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیَم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در ِ بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ِ ظلمتِ تردید ها
با تواَم دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّارها
گمشدن در پهنه ی بازارها
آه ، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره ، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب ، تو
بستر رگهام را سیلاب ، تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه ، می خواهم که بشکافم ز هم
شادیَم یکدم بیالاید به غم
آه ، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سِحربار
گاهوار ِ کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
ستوه
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی ست
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است...
بال پرواز زمان بسته ست
هر صدایی را زبان بسته ست
زندگی سر در گریبان ست
زندگی سر در گریبان ست...
ای قناری های شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
ای خروشان موج های مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست...
ای تپش های دل بی تاب من، ای سرود بی گناهی ها
ای تمناهای سرکش، ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟...
فریدون مشیری
آواز کَرَک*
«بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ »
«کرک جان! خوب میخوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوختهات پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار
کرک جان! بندهی دم باش ... »
«بده ... بدبد... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست
نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته ست .
قفس تنگ است و در بسته ست... »
«کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ... »
«بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آوازِ جفتِ تشنه ی پیوند ... »
«من این غمگین سرودت را
هم آوازِ پرستوهایِ آهِ خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد... »
«بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟... »
«کرک جان! خوب میخوانی.
خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانهای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »
مهدی اخوان ثالث
تهران، فروردین ۱۳۳۵
*. کرک با دو فتحه (به تشدید و تخفیف «ر» هر دو شنیده شده). بلدرچین. مرغی است از سار بزرگتر از کبوتر کوچکتر به رنگ گنجشک و خال خال. آوازی دارد شبیه به تلفظ «بدبده» و ازین رو او را «بدبده» هم میگویند. صیادان برای صید این مرغ حیله ی عجیبی به کار میبرند. تور میگسترند و با وسایل مخصوص که دارند آواز جفتجویی کرک ماده را (مثلاً) تقلید میکنند تا نر بیاید و به هوای آن آواز به دام افتد، یا به عکس آواز نر را برای شکار ماده... به قول مولانا:
.................. چون بانگ صفیر / بانگ مرغان است، اما مرغ گیر
صد هزاران مرغ را او ره زده ست. / مرغ غره کاشنایی آمده ست...
در هوا چون بشنود بانگ صفیر / از هوا آید، شود آنجا اسیر
بودن
گر بدینسان زیست باید، پست
من چه بیشرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچهی بنبست.
گر بدینسان زیست باید، پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بیبقایِ خاک.
احمد شاملو
۱۳۳۲
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی...
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی / جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت / که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی / مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص میببری دل / که باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت / ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت / ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان / که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد / ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم / تو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
سعدی
مستانه
علیرضا افتخاری، جلال ذوالفنون
واقعا آلبوم فوق العاده ایه...
یک
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش / بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایما بر در دل حاضر است / رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان / در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس / پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال / لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن / تو به یکی زندهای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
عطار
دو
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من / غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالهها / ای فکنده آتشی در جمله اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی / جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر / صورتت نی لیک مغناطیس صورتهای من
چون ز بیذوقی دل من طالب کاری بود / بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل / هر یکی رنج دماغ و کندهای بر پای من
تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر / تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد / گوییم اینک برآ بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من / گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من
امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیا / تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم / تا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان / زانک از این ناله است روشن این دل بینای من
درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
مولانا
سه
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها / بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل / با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها / وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم / بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن / کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد / باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید / چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید / ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو / باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
سعدی
چهار
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای / رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای / رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای / پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی / جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری / شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو / زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن / گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم / چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم / اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر / بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو / کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم / کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق / بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم / یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
مولانا
پنج
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام / این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام / عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی / دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته / من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد / خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او / من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم / بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام / حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون / دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون / یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا / زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا / زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم / تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن / بیدام و بیگیرندهای اندر قفس خیزیدهام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان / بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن / صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی / بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من / کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن / مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده / زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی / زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد / من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن / بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام
هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام
مولانا
شش
اگر سروی به بالای تو باشد / نه چون قد دلارای تو باشد
و گر خورشید در مجلس نشیند / نپندارم که همتای تو باشد
و گر دوران ز سر گیرند هیهات / که مولودی به سیمای تو باشد
که دارد در همه لشکر کمانی / که چون ابروی زیبای تو باشد
مبادا ور بود غارت در اسلام / همه شیراز یغمای تو باشد
برای خود نشاید در تو پیوست / همیسازیم تا رای تو باشد
دو عالم را به یک بار از دل تنگ / برون کردیم تا جای تو باشد
یک امروزست ما را نقد ایام / مرا کی صبر فردای تو باشد
خوشست اندر سر دیوانه سودا / به شرط آن که سودای تو باشد
سر سعدی چو خواهد رفتن از دست
همان بهتر که در پای تو باشد
سعدی
تا به کجا می برد این دل مرا
تا به کجا می برد این دل مرا / سوی فنا می برد این دل مرا
بین که چه سان جانب دشت جنون / بی سر و پا می برد این دل مرا
از حرم خاصه ی اسرارخویش / تا به صبا می برد این دل مرا
مطرب چنگی به مقامات وصل / کرده ندا می برد این دل مرا
در طلب حضرت سلطان عشق / تحت لوا می برد این دل مرا
فاش و عیان گفت سخن بیقرار / سوی فنا می برد این دل مرا
سید خلیل عالی نژاد
یا شب افغان شبی...
یا شب افغان شبی، یا سحر آه سحری / می کند زین دو یکی در دل جانان اثری
خرم آنروز که از این قفسِ تن برهم / بهوای سر کویت بزنم بال و پری
در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم / یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری!
آنچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت / حالیا بر سر راهت منم و چشم تری
سالها حلقه زدم بر در میخانهی عشق / تا بروی دلم از غیب گشودند، دری
هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند / جز ندامت نبود عاقبت او را ثمری
خبر اهل خرابات مپرسید از من
ز آنکه امروز من از خویش ندارم خبری
وحدت کرمانشاهی
شادی و غم اعتباری در جهان ما نداشت...
شادی و غم اعتباری در جهان ما نداشت / بیش و کم در عالم وارستگی معنا نداشت
دردها را با شراب ناب یکسان میشمرد / گرچه رنجور محبت رنگ بر سیما نداشت
در مقام آفرینش وین تفاوتهای رنگ / دیدهی زیبانگر جز بینش زیبا نداشت
پاک طبعان وانمود جلوهی همدیگرانند / آسمان آئینهای روشنتر از دریا نداشت
بر سر ایثار و در پای محبت گل فشاند / آن که در بذل محبت شاید و آیا نداشت
گر که از آرامش جان، سختکوش آگاه بود / این همه آلایش رنج توانفرسا نداشت
طبع آن درویش را نازم که از مینای دل / خون نمینوشید جای می، اگر صهبا نداشت
از خود انسانها ز نام نیک اثر بگذاشتند / باد بود آنکس که بر این خاک جای پا نداشت
گر وفا امید بود و بیوفایی دیدهایم
کینهای از هیچکس در سینهی ما جا نداشت
آشفته شهرضایی
شب از شب های پائیزی است...
شب از شب های پائیزی است...
از آن همدرد و با من مهربان شب های اشک آور
ملول و خسته دل، گریان و طولانی
شب از شب های پائیزی است...
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید از من نیز پنهانی
و اینک خیره در من مهربان بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم، بالین سوداها
گذارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب...
شب از شب های پائیزی است...
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوشیده
پیشاپیش دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم اشک بارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب...
مهدی اخوان ثالث
آینه
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست / دل بکن، آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها، آیا / دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا نکشان قایق را / قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد / آه ! دیگر دمت ای دوست، مسیحایی نیست!
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست / حال وقتی به لب پنجره می آیی، نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست
فاضل نظری
هفت غزل از خاقانی
یک
ای چشم پر خمارت، دلها فگار کرده / وی زلف مشکبارت، جانها شکار کرده
از روی همچو حورت، صحرا چو خلد گشته / وز آه عاشقانت، دریا بخار کرده
یک وعده در دو ماهم، داده که میبیایم / چاکر به انتظارت، دو چشم، چار کرده
مژگان پر ز کینت، در غم فکنده دل را / لبهای شکرینت، غم خوشگوار کرده
زان زلف اژدهاوش، نیشی زده چو کژدم / هرگز که دید کژدم، بر شکل مار کرده
دل را کمند زلفت، از من کشان ببرده / در پیچ عنبرینت، آن را فسار کرده
از سینه و دو دیده، رفت این دل رمیده / در زلف بیقرارت، شبها قرار کرده
پشت در تو هر شب، خاقانی از هوایت
دو چشم نرگسین، را خونابه بار کرده
دو
مه نجویم، مه مرا روی تو بس / گل نبویم، گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانه عشق تو شد / بندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بیابر است لیک / ابر بیباران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفا / پشت دست آئینهی روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج من / قاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی نیستم / سایهی دیوار در کوی تو بس
آسمان در خون خاقانی چراست
کاین مهم را نامزد خوی تو بس
سه
کاشکی جز تو کسی داشتمی / یا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هر دم هست / همدم خویش کسی داشتمی
کی غمم بودی اگر در غم تو / نفسی، همنفسی داشتمی
گر لبت آنِ منستی ز جهان / کافرم گر هوسی داشتمی
خوان عیسی برِ من وانگه من / باک هر خرمگسی داشتمی
سر و زر ریختمی در پایت / گر از این دست، بسی داشتمی
گرنه عشق تو بدی لعب فلک / هر رخی را فرسی داشتمی
گرنه خاقانی خاک تو شدی
کی جهان را به خسی داشتمی
چهار
لاله رخا، سمن برا، سرو روان کیستی / سنگدلا، ستمگرا، آفت جان کیستی
تیر قدی، کمان کشی، زهره رخی و مهوشی / جانت فدا که بس خوشی، جان و جهان کیستی
از گل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای / نرخ شکر شکستهای، پسته دهان کیستی
ای تو به دلبری سمر، شیفتهی رخت قمر / بسته به کوه بر کمر، موی میان کیستی
دام نهاده میروی، مست ز باده میروی / مشت گشاده میروی، سخت کمان کیستی
شهد و شکر لبان تو، جمله جهان از آن تو
در عجبم به جان تو، تا خود از آن کیستی
پنج
ترکِ سن سن گویِ توسن خویِ سوسن بویِ من / گر نگه کردی به سویِ من، نبودی سوی من
من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم / پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من
رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی / خون من خورد و ندید از دوستی در روی من
بس که از زاری زبانم موی و مویم شد زبان / کو مرا کشت و نیازرد از برون یک موی من
ترک بلغاری است، قاقم عارض و قندز مژه / من که باشم تا کمان او کشد بازوی من
بوی وصلش آرزو میکردم او دریافت گفت
از سگان کیست خاقانی که یابد بوی من
شش
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمیتابد / مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمیتابد
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه میسازم / که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمیتابد
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم / که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمیتابد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمیگنجد / مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمیتابد
مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی / مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمیتابد
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمیتابد
هفت
مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونی / دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
گرفتم درد دل، بینی و جان دارو نفرمائی / عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
زبان عشق میدانی ز حالم وا نمیپرسی / جگر خواری مکن واپرس کای غمخوار من چونی
در آب دیده میبینی که چون غرقم به دیدارت / نمیپرسی مرا کای تشنهی دیدار من چونی
امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم / زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی
میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی
نگوئی کای وفادار جفا بردار من چونی
گاهی مسیر جاده...
گاهي مسير جاده به بن بست ميرود / گاهي تمام حادثه از دست ميرود
گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند / در راه هوشياري خود مست ميرود
گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست / وقتي كه قلب خون شد و بشكست، ميرود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است / آخر، خلاف آنچه كه گفته ست ميرود
واي از غرور تازه به دوران رسيدهاي / وقتي ميان طايفهاي پست ميرود
هرچند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ
بر ما هرآنچه لايقمان هست ميرود...
افشین یداللهی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|